خرید بک لینک

دیشب که منتظرش بودم تا بیاد دنبالم یه سگ سفید سیاه از جلوی دانشگاه دنبالم میومد و هرچی میگفتم برو رد کارت نمیرفت ، جلوی پارک که رسیدم بیسکوییتی که یکی از بچه ها بهم تعارف کرده بود رو نصف کردم تا نصفشو بدم به اون سگه که این همه راهو به امید غذا دنبالم اومده ، القصه نصفشو ( تیکه کرمدارشو برای اسمشو نبر نگه داشته بودم ) دادم بهش و خورد منم با خودم گفتم خیل خوب الان دیگه میره پی کارش اما بازم دنبالم اومد و با اون چشماش انقد بهم نگاه کرد که دلم نیومد و اون یکی تیکه رو هم دادم بهش

راستش حس خوبی بود که دنبالم میومد دوست داشتم سرشو ناز کنم مخصوصا که هی سرشو میاورد نزدیک پام و به چپ و راست تکونش میداد اما خب من کلا به سگ و گربه دست نمیزنم حتی به بچه های کوچیکم خیلی کم و از روی ناچاری .

تو اون مدت که روی صندلی نشسته بودم و سگه کنار پاک خوابیده بود اسمشو گذاشتم مگی ، دوست داشتم مگی پیشم بمونه و باهاش بیشتر صحبت کنم اما خب گرسنه بود و از منم ابی براش گرم نمیشد و رفت ، فکر کنم قهر کرد که نازش نکردم

( به خودم گفتم بعداً براش بیسکویت میخرم الان این سگ گرسنه ست گناه داره

یه بیسکویت طلبش )


برچسب: نویسنده: پرهام کریمیان تاريخ: پنجشنبه 4 بهمن 1397 ساعت: 13:29

صفحه بندی